*اسارت .....

این بار در دامی مهیب گرفتار شدم
بی خبر از برون و درون زندگانی
خدایا
نگاهم می کنی
به شبکه ات دل دادم
خرابم نکنی
خسته شده ام
ما را پختگی نیامده
که سوخته ایم دیگر
سوخته .... سوخته
توان باید باشد
وگرنه
مرا
توانی نیست جز .....
راه برویم بسته است
روبرویم هیچ نیست
تنها دل به کویری خوش کردم
صدای مهیب انگیز باد
صدای گرگ
خارو خاشاک
پیچان در باد
زخم می اندازند بر صورت باد
جیغ بلند کویر
همه و همه
من می ترسم
تو چی ؟
منم می ترسم
از اینکه تو خسته شوی
من که رهایت نمی کنم
دل به دلت دادم
سر به سرت نهادم
می ترسم خسته شوی
از آغوشم پائین بیایی
من ؟؟؟
بعید است
باور نداری ؟؟؟؟
چرا باورت دارم گلم
اما انسان است دیگر
شاید خسته شوی
نه تا تو هستی می مانم
سالها از پی هم زود گذشت
می روم
تنهای تنها
با چمدانی که سنگینی خاطرات سبکش کرده
تنهای تنها
ژنده پوش و خسته
تنها می نشینی و مرا نظاره گری
صبر کن
دیدی گفتم می روی
خسته می شوی
مرا مجال و توان

نظرات شما عزیزان:
|